به نام انکه اشک را افرید تا سر زمین عاشقان نسوز
شنبه از راه رسید!!!شاد و شنگول کیفم رو انداختم رو دوشم وبه امید ساخت یک زندگی جدید به راه افتادم
رسیدم مدرسه دیدم سعید ناراحت گوشه کلاس نشسته رفتم جلو
سلام سعید ((جواب نداد)) دباره سلام دادم ((باز هم جواب نداد))
فهمیدم چیزایی فهمیده!! رفتم توی کوچه علی چپ!!شروع کردم به خندوندنش
اما یک دفه ناراحت سرم داد زد بی معرفت برو گم شو!!!مثل فیلمای سینمایی از کلاس بیرون زد همه توی کلاس از این کار سعید تعجب کردن رفتم دنبالش تا کالمل ازش بپرسم چیشده
با یک چهره گریون گفت چرا ازفرزانه شماره گرفتی؟؟؟
ازش پرسیدم مگه با اون رابطه ای داشتی ؟؟؟؟گفت نه !
گفتم پس چی گفت هیچی برو به زندگیت برس بیخیال من شو وای به حالت اگه با من حرف کنی!
من هم ناراحت وعصبانی از مدرسه زدم بیرون روبه روی مدرسه ما یک پارک بود رفتم اونجا چند دقیقه ای با خودم خلوت کردم فکر کردم فکر کردم ..... ساعت شد۳۰/۱۱اخر فکر کردن به جایی هم نرسیدم
رفتم یک کارت تلفن خریدم از باجه زنگ زدم به فرزانه خانم ((دقیقا یادم هست چی گفتم))
الو...الو...سلام خوبین فرزانه خانم شناختین
نه؟
منم وحید.
سلام اقا وحید شما خوبین
.ممنونم شما خوب هستین ؟
تشکر.
راستی چی شد اینجوری به من شماره دادید؟من خیلی جا خوردم؟
مگه شما دم در بانک خشکتون زد من گفتم چرا خشکتون زده؟
بی خیال یکاره دیگه باهاتون دارم!
بفرمایید!
میدونید سعید دوستون داره
(((خیلی راحت جواب داد)))اره
ولی چرا با اون نیستین؟
اخه ...اخه... به قول شما بیخیالش!
اخه چرا؟
چون من دوستش ندارم چون مغروره و یک دندس
.... ببینید فرزانه خانم من تازه فهمیدم سعید چقد دوستتون دارم من به خاطر اون کنار میکشم خدا حافظ
گفت نمیتونی قطع کنی
گفتم جرا؟؟
گفت نمیدونم اما یک حسی به من میگه ما دوتا مال هم هستیم منم تا حالا از هیچ پسری شماره نگرفتم حتی به هیچ پسری نگاه عاشقانه ای نکردم اون وقت خودم هم نمیدونم چرا خودم شماره بهتون دادم.((((داشت این حرف رو میزد که من قطع کردم )))
رفتم خونه باز هم اعصابم خرد بودبا مادرم دعوای شدیدی کردم زدم ۳تا از شیشه های خونمون رو شکوندم رفتم توی اتاقم انگار دنیا روی سر من خراب شده بود سر درد عجیبی داشتم ازدستم خون میومد با روسری ابجیم بستمش خیلی ناراحت بودم شب نخوابیدم شاعت ۳ نصفه شب بود که کیفم رو برداشتم از خونه اروم زدم بیرون ندونستم کجا رفتم ساعت ۵ جلوی حلیم فروشی بودم بوی حلیم بد گیجم کرد رفتم داخل گفتم اقا من یه کاسه حلیم میخوام اما میبینید که کیف پولم رو زدن حتی پول ندارم تا باند برای دستم بخرم حالا خودتون میدونیدو خداتون
دمش گرم کاسه حلیم رو داد دستم گفت: اگه خواستی پولش رو بیار اگه نخواستی حلال
حلیم رو خردم به صدای اذان می اومد
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 6:50  توسط وحید
|
به نام انکه اشک را افرید تا سر زمین عاشقان نسوزد
روز چهارم غیبت از مدرسه بود
زنگ در خونه به صدا در اومد مادرم گفت پاشو که سعید خیلی از دستت ناراحته!!!!!!!!
رفتم دم در.دیدم سعید بایک پیکان غرازه.که جوری پارک شده بود که نمیشد سر نشینانش رو ببینی اومده
خلاصه سه چهار تا فحش بارم کرد((((اخه من باید بقیه پول سیستم رو میدادم .اون مجبور شده بود از شوهر خالش پول بگیره و سیستم من رو حساب کنه))))
بعد 2 یا 3 دقیقه صحبت دم در گفت بریم سیستم رو بیاریم.
قبل رفتن به مادرم گفتم بفیه پول سیستم رو اماده کنه ورفتم و ای کاش نمیرفتم!!!!!!!
به سمت ماشین که رفتم. دیدم یک مرد میانسال خوش اندام خوشتیپ از پشت فرمان ماشین اومد پایین من فکر کردم بابای سعید کلی از سعید خوب گفتم یک دفعه گفت:دخترم کیس اقا وحید رو از داخل بده
دیدم دختر خاله اقا سعید از ماشین با کیس من پیاده شد باز هم مات شدم رو زبونم گرفت خلاصه خودم روبه هر زوری بود جمع کردم.
تعارف کردم بیان خونه اما قبول نکردن من هم به زور سعید رو بردم داخل خونه و از زبون سعید گفتم سعید میگه من نیم ساعتی اینجا کار دارم شما هم بیاید بعد باهم میریم سعید هم فهمید و چیزی نگفت
خلاصه باکلک کشیدمشون خونه مادرم هم میوه و چای رو اماده کرد.
دست سعید رو توی اتاقم بند کرده بودم داشت سیستم رو برام نصب میکرد من هم هی میرفتم از اشپز خانه اب و میوه دستمالو ... می اوردم و کارتون ها مانیتور وکیس... رو به بالکون انتقال میدادم.
جریان حساب کردن کیس محمد اقا رو گفتم مادرم هم از محمد اقا کلی تشکر کرد و گفت:سه چهار روزه حال وحید ما خرابه که نتونست سیستم رو بگیره.... مامانم پرسید اسم دختر شما چیه نکنه زبونش رو موش خورده قبل از این که محمد اقا جواب بده گفت من فرزانه هستم خانم وخیلی هم شیرین زبونم
باید میدیدی چطوری گفت خیلی با ادب و غیر قابل پیش بینی و جذاب
مامانم جا خورد اخه انتظار چنین حرفی رو نداشت
انگار مامانم هم ازش خوشش اومده بود
((((((((تازه فهمیدم میتونم باهاش خوش بخت بشم)))))))))) توی دست فرزانه خانم یک فلش بود من هم خودم رو زدم به کوچه علی چپ و پرسیدم ببخشید اون چیه توی دستتون تاحالا ندیدم ((((اخه اون موقع تازه فلش به بازار اومده بود)))).
گفت:فلشه
گفتم:چه کار میکنه؟
رو به بابا کردو گفت: میشه بریم پیش سعید تا نشون بدم چی کار میکنه!!! بابا هم اجازه داد توی راهرو یک دفعه ایستاد و دستش رو توی کیفش کرد با خودکار روی دیوار ما شمارش رو زودی نوشت
من نمیدونستم چی کار کنم رفتار خیلی عجیبی بود تا حالا اینجوریش رو ندیده بودم خلاصه رفتیم
کار فلش رو نشون داد با اقا سعید و فرزانه خانم از اتاق من رفتن و بابا محمد خداحافظی کردیم و رفتند من
مونده بودم و یک شماره تلفن روی دیوار
شماره رو روی برگه ای نوشتم باتیغ افتادم جان دیوار گچی و شماره رو پاک کردم
دیگه از اون حال بد خارج شده بودم انگار تازه متولد شدم دونستم فرزانه خانم هم من رو دوست داره
خدایش عجب مهمونی توپی بود همراه با هیجان....
مادرم دونست چی شده!!! ما داشتیم باهم دعوا میکردیم که خواهرم از دانشگاه برگشت و میانجی گر دعوای ماشد
خواهرم من رو به اتاقم برد
از این که عاشق شده بودم خوشحال بود و از زیر زبونم همه چیز رو پرسید من خیلی رابطه خوبی با خواهرم داشتم تایکی دو روز به من توجه خاصی میکرد تافهمید فرزانه خانم چه کرده
به بابام خبر رسید چی شده!!!
اما من ندونستم که بابام خبر دار شده!!!
بابای ماهم ازون پدر سوخته های باحال اونور ابی....گفت وحید باید بریم پارک کارت دارم ماهم مثل همیشه. مثل 2 تا دوست. رفتیم پارک. انگار نه انگار میدونه، توی پارک یک دفعه یک چیزه سنگین 50یا 60کیلویی خورد پشت گردنم خوردم زمین
حالم که جا اومد دیدم بابا یک پشت گردنی مشدی مهمونم کرده شروع کرد به فحش دادن ((((پدر سوخته پول میدم که بری از دختر مردم شماره بگیری یا بری درستو بخونی؟؟ من ندونستم مادرت کیه، باد مادرتت ازدواج کردم ........)))))خلاصه توی اون پارک خلوت اروم شد من هم مثل ابر بهاری گریه میکردم
اخه تا به حال دست بابام روی من بلند نشده بود نمیدونم شاید حقم بود
بابام که اروم شده بود من رو بغل کردو با من گریه کرد خلاصه همه چیز رو برای بابام موبه مو گفتم دیگه هیچ حرفی نزد
انگار از کارش پشیمون شده بود
رفتیم فلافل فروشی بالای پارک دست و صورتمون رو شستیم 2تا فلافل خریدیم اونجا بابام بهم گفت:هر کاری که میکنی به من بگو تا پشتت باشم من هم قسم خوردم که به فرزانه حتی دست ندم چه برسه که بهش دست بزنم نمیدونم چرا بابا این قول رو از من گرفت
خلاصه توفان بلا توی خانه ما فرو کش کرد
شنبه از راه رسید من هم رفتم مدرسه بعد از مدرسه
بقیش بمونه برای 5 شنبه هفته بعدی خدایش خسته شدم هفته بعد خیلی جالب میشه بیاید
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 12:22  توسط وحید
|
به نام انکه اشک را افرید تا سر زمین عاشقان نسوزد
سلام به دوستان خوبم
نمیدونستم برای مطلب بعدیم چه چیزی رو بنویسم
اما تصمم گرفتم داستان شکست عشقیم رو بگم شاید که دلم اروم بشه
قسمت اول اشنایی
من اون وقتا دوم دبیرستان بودم بادوستم سعید از مدرسه میرفتیم برای خرید سیستم اخه خیلی با هم جور شده بودیم.اون سیستم خوبی داشت من هم تصمیم گرفته بودم دقیقا اون سیستم رو جمع کنم بعد گشتن توی پاساز ها... دراخر...ی جای خوب ارزون مشدی پیدا کردیم.موقع قرار داد بستن تلفن سعید زنگ میزنه وشروع میکنه به صحبت. وقتی قطع میکنه ازش پرسیدم کی بود گفت شوهر خالم دستور داده یک سیستم رو فوری جمع کنم
خلاصه جای یک سیستم 2تا جمع کردیم
دقیقا یادم میاد۱۹ ابان بود ما باید میرفتیم برای انتخاب سیستم.من خیابان بوعلی دم در بانک.....ایستاده بودم.دیدم اقا سعید داره با یک دخترخانم چادری و البته بسیار زیبا...((گفتن شرح چهره خیلی برام سخته)) داره میاد و خلاصه رسیدن به من!!!!
من مثل روخی که مات شده بود سرجام خشکیده بودم نتونستم جواب سلام درستی بدم خلاصه رفتیم داخل پاساز
سعید به من گفت اول تو انتخاب کن بعد من گفتم تا شما انتخاب نکنید من انتخاب نمیکنم خلاصه اونا انتخاب کردن...بعد از اونا نوبته من رسید و گفتم هرچی انتخاب کردن برای من هم همون رو بزارید... خلاصه ندونستم که چی شد اصلا چطوری برگشتم خونه؟
شب خابم نمی برد!!!!نمیدونم چرا بی خود ساعت 11شب لباسم رو بوشیدم و زدم بیرون از خونه.بچه شده بودم داشتم بی خود گریه میکردم دلم یاد گذشته ها میکرد
فردا رسید من مدرسه نرفتم۳روز تموم خونه نشین شده بودم
بابام و مادرم دلیل این بد اخلاقی و تو خود رفتن من رو نمیدونستن
روز چهارم غیبت از مدرسه....
بقیش بمونه برای هفته بعد خسته شدم دباره دلم گرفت
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 15:20  توسط وحید
|
آهاي هميشه و هنوز قلبم
خبرداري داره ميسوزه قلبم
يه بارشده سراغمو بگيري
سراغ درد و داغمو بگيري
جاي اينكه تشنه ي خونم باشي
يه بار شده دل نگرونم باشي
اما با اين همه نامهربوني
كاشكي بفهمي كه عزيز جوني
يار قشنگ دلم بيا كه تنگه دلم
تا كي با دلتنگي بايد بجنگه دلم
من از تو بي خبرم
تو از همه دنيا
نمي دوني بي تو پر از غمه دنيام
خنده رو از روي لبم گرفتي
عشقمو خيلي دست كم گرفتي حيف نبود
به جاي حق شناسي اين همه بي و فايي ناسپاسي
خوب مي دونم غريبه اي با دلم
از تو يه دنيا فاصلست با دلم
اما بازم مي خوام كه برگردي و تموم كني
اي همه نامرديو!!!
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:5  توسط وحید
|
غصه نخور مسافر اينجا ماهم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو بهارمون با پاييز
مگه نميبيني كه شعرام همه شدن غم انگيز
غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست
اينجا حتي آسمون باريدنم بلد نيست
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشاي قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
من كه خودم ميدونم كه تو چقدر صبوري
غصه نخور مسافر بازم ميايي به زودي
ما رو بگو چه كرديم از ئقتي تو نبودي
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو ميدونم هيچ كي خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند
بهار تو برمي گردي چيزي نمونده بخند
غصه نخور مسافر غصه كار گلا نيست
سفر يه جور امتحانه به جون تو بلا نيست
غصه نخور مسافر تو خود اسموني
در آروزي روزي كه بيايي و بموني

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:30  توسط وحید
|
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:28  توسط وحید